مامان حالش خیلی بد است . این روزها یکی گفت: دقت کرده ای که لاغر و پژمرده شده ای ؟ گفتم مدتی است فعالیتم زیاد شده !!!
اما با خودم مرور کردم اتفاقهایی را که از درون می خورد مرا و حس کردم نابودی همه ی آنچه را روحیه می نامندش.
بهار تب دارد . 2 درجه .
ومن خیلی خسته ام
از همه آنچه این ماهها و این چند سال اخیر گذشته است .
مدتهاست وقت نداشته ام بنشینم و کمی گریه کنم . درونم پر شده . بدون داشتن حتی ذره ای جا برای تنفس .
هر خبری در باره هر چیزی می شنوی ، گزنده است .
احساس سخت خستگی و استیصال می کنم .و در این بین آدمنماهایی هستند که دائم با سوزن روی روحت را خط خطی می کنند . یاد صحنه های دلخراش "مصائب مسیح " می افتم !
کاش جایی بود تا آدم حد اقل داد بزند .
بهارم دارد بزرگ می شود و لحظه های با شکوه خنده هایش تنها روزنه ی امید این روزهای من است .
تلخ است . تلخ .
اما مادرها هم بعضی وقتها دلشان می خواهد یک جایی مثل چاه داشته باشند تا گریه کنند.
.
.
.
.
بها دستهایش را باز می کند و با حس قشنگی به طرفم می یاد. سعی میکنه همه ی کلمه ها رو کامل ادا کنه:" مامان! دوسسستتت داررررم ."
منم دوست دارم عسل دلم .


