تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker دخترم! بهار

دخترم! بهار

بهارم ، دخترم ، بنشین

مامان حالش خیلی بد است . این روزها یکی گفت: دقت کرده ای که لاغر و پژمرده شده ای ؟ گفتم مدتی است فعالیتم زیاد شده !!!

اما با خودم مرور کردم اتفاقهایی را که از درون می خورد مرا و حس کردم نابودی همه ی آنچه را روحیه می نامندش.

بهار تب دارد . 2 درجه .

ومن خیلی خسته ام

از همه آنچه این ماهها و این چند سال اخیر  گذشته است .

مدتهاست وقت نداشته ام بنشینم و کمی گریه کنم . درونم پر شده . بدون داشتن حتی ذره ای جا برای تنفس .

هر خبری در باره هر چیزی می شنوی ، گزنده است . 

احساس سخت خستگی و استیصال می کنم .و در این بین آدمنماهایی هستند که دائم با سوزن روی روحت را خط خطی می کنند . یاد صحنه های دلخراش "مصائب مسیح " می افتم !


کاش جایی بود تا آدم حد اقل داد بزند .


بهارم دارد بزرگ می شود و لحظه های با شکوه خنده هایش تنها روزنه ی امید این روزهای من است .

تلخ است . تلخ .

اما مادرها هم بعضی وقتها دلشان می خواهد یک جایی مثل چاه داشته باشند تا گریه کنند.

.

.

.

.

بها دستهایش را باز می کند و با حس قشنگی به طرفم می یاد. سعی میکنه همه ی کلمه ها رو کامل ادا کنه:" مامان! دوسسستتت داررررم ."

منم دوست دارم عسل دلم .



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:44  توسط مامان  | 

از وقتی دو روز در هفته به مهد می ری ارتباطت با بیرون خونه بیشتر شده. خیلی هم تو دل بچه ها و مربی های مهد جا کردی.

امروز وقتی آمدم دنبالت تا بریم خونه. یکی از بچه ها که شاید دوساله  باشه، باشتاب از دستشویی اومد بیرون و تو رو که تو بغل من بودی ندیده بود. سر ش رو داخل اتاق کرد و  با ناله به مربی گفت:" خـــــــــــــــاله !!! بهار دفت؟؟؟"

خلاصه علاوه بر دل مامان و بابا ، دل ملتی رو کُشوندی بچه جون.  :-*

فدای تو مامان.




+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:41  توسط مامان  | 

گل قشنگم !

بهار زندگیم!

چه قدر زود یک ساله می شوی و من حس می کنم از همه لحظه های با تو بودن عقبم .

دوست دارم زمان خنده هایت کش بیاید .

دوست دارم لطافت دستان کوچکت دائمی باشد .

 لق لق خوردن هایت  را وقتی که نمی توانی هنوز خوب راه بروی  دوست دارم .

دلم می خواهد همه لحظه هایی را که ناز و شادی از چشمهایت  لبریز است ثبت کنم .

یکساله می شوی و من خدا را به خاطر این همه لطف و زیبایی شکر می کنم .


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 23:7  توسط مامان  | 

نازنین گلکم!

خیلی وقته برات ننوشتم .

یه عالمه کار جدید و قشنگ می کنی.

من مامان تنبلی نشدم ولی تو هر چی بزرگتر می شی به مراقبت بیشتری احتیاج داری و من لحظه ای نمی تونم ازت غافل باشم

خواب روزانه ات هم کمتر شده و بنابر این من هیچ وقتی برای نوشتن ندارم .

از وقتی چهاردست و پا رفتن رویاد گرفتی . همه جای خونه باید امن باشه تا شما بتونی راحت جولان بدهی !!!

به کمک بابا سعید مهربون آشپزخونه و قسمتی از اتاق رو که قبلا سنگ بود ،موکت کردیم تا خطری برات وجود نداشته باشه .

دستت رو به هر چیزی می گیری و بلند می شی ، تازه اونوقت می فهمی که اون چیز ممکنه اونقدر بلند نباشه که بشه بهش تکیه کرد . تصور کن که چه شکلی می شی؟ یه آدم کوچولوی ایستاده که دستاش تو هوا پرواز می کنه و پاهش  از زانو هی لق لق می خوره .

این وضعیت به معنای آن است که: مامن جان دائما مراقب من باش!

***

دیروز مهمونی داشتم که نی نی کچولوش از تو کوچکتر بود . اون نی نی  بنده خدا برای لحظاتی رفت توی رورئک شما .

صحنه ای که خلق کردی برام باور کردنی نبود .

با تکیه به میز روروئک پاهات رو یکی یکی بلند کردی و رفتی روی لبه ی پایین روروئک ایستادی و می خواستی اون کوچولو از روروئک شما پیاده بشه !!!!!!!!

خلاصه خیلی عجیب و سریع داری بزرگ می شی و من علاوه بر اینکه از نوشتن وبلاگ عقب می مونم از خودت هم عقب می مونم.

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:27  توسط مامان  | 

خانوم کوچولوی شیطونک !

با هیجان مخصوصی با اسباب بازیهات بازی می کنی. چهار دست و پا راه میری و جدیدا وقتی دوتا دستات پر از اسباب بازی هستند سعی میکنی باز هم به حرکت ادامه بدی.

به طرف چیزی که قصد برداشتنش رو داری حرکت می کنی وتا جایی جلو میری که نوک انگشت هات به اون شیئ برسه . دیگه جلو نمی ری و سعی می کنی هر چه قدر هم که سنگین باشه اون رو به طرف خودت بکشی .مثلا کیف بابا!!!

یکبار که به همین امر خطیر مشغول بودی، دستت دچار مشکل شد.

هیچ صدایی نداشتی و فقط کمی علامت درد و ناراحتی توی صورت معصومت ظاهر شده بود . وسعی می کردی باهمان یک دستت شیطنت هات رو ادامه بدی.

چند لحظه بعد وقتی دوباره خواستی به بازی ادامه بدی قیافه ات رو اخمو کردی و دستت رو از روی زمین بلند کردی.

من  هنوز فکر نمی کردم اتفاق جدی ای برای دستت افتاده باشه . فقط از دست چپت استفاده نمی کردی.

بابا که اومد باز هم فکر نمی کردیم اتفاق خیلی جدی افتاده باشه . مثل همیشه ذوق کردی و رفتی بغل بابا و تنها فرقت با روزهای قبل این بود که به طرز ماهرانه ای مثل جانبازهایی که 20 ساله به زندگی با یک دست عادت دارند،همه کارهات رو با دست سالم انجام می دادی.

صبح که رفتیم دکتر معلوم شد دست خانوم از آرنج در رفته!!

آقای دکتر هم باور نمی کرد که دستت بدون کشیده شدن در رفته باشه و نگاهش به من و بابایی طوری بود که بلاخره یکی تون داره دروغ می گه!

جا انداختن دستت 10 ثانیه بیشتر وقت نگرفت و البته همین برای گریه و ضعف شما کافی بود! با آهنگ موبایل حسنی از موبایل مامان آروم شدی  و خدار و شکر یک ربع بعد دست آویزونت دوباره شروع به کار کرد .

الهی همیشه سالم باشی و خدا از بلا و خطر حفظت کنه، گل دختر شیطون مامان!

پ ن: به گفته مامان مامان در رفتن دست در من و هر دوخاله هم اتفاق افتاده .

نتیجه : در رفتن دست ارثی است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 0:7  توسط مامان  |